سيد صادق سجادى

449

تاريخ برمكيان ( فارسى )

خراسان با خلعت خاص امير المؤمنين بستد و پانصد هزار درم به وجه مباركبادى با آن بار كرده به خدمت او فرستاد ؛ و تا عمر بزيست در ثناى فضل يحيى رطب اللّسان بود . و اللّه اعلم بالصّواب و اليه المرجع و المآب . حكايت [ 37 ] چنين گويد ابو على قاسم بن محمّد ، كه از خاصّان درگاه امير المؤمنين هارون الرّشيد بود ، كه وقتى از براى جعفر برمكى غلامى آورده بودند كه به غايت شكيل و صاحب جمال بود ، چنان كه همگنان از شكل و شمايل و تناسب اعضا و موزونيّت او در تعجّب بودند ؛ و با اين همه ، كمال تمكين و وقار داشت و فرّ بزرگى و بزرگ‌زادگى از جبين او هويدا بود . به سبب خردى « 1 » كه درو بود شفقت جعفر نسبت به او زياده مىشد و فرمود كه معلّمى آوردند تا او را خواندن و نوشتن و آداب خدمت تعليم كند . و در اندك روزگارى در هر عملى و هنرى سرمايه به دست آورده كار به جايى رسانيد كه جميع مصالح و اختيار خانهء خود را به دو تفويض كرد و او آن خدمت را چنان به تقديم رسانيد كه جعفر را روز به روز اعتقاد در باب او زياده مىشد . روزى جعفر در كار او با خويش انديشه مىكرد . چون بارى تعالى او را فراستى به كمال داده بود ، از مشاهدهء افعال و اعمال آن غلام رومى در دل او افتاد كه عجب نباشد كه اين غلام از نژاد و تبارى بزرگ باشد . روزى در خلوت او را پيش طلبيد و از اصل و نسب او پرسيده گفت با من راست و درست بگو كه تو از مال كجايى و مادر و پدرت از كدام اصل بودند و چكار كردندى . غلام گفت كه پدر خويش نديده‌ام فامّا مادر من بارها گفتى كه من كنيزك قيصر بودم و مرا به غايت عزير و دوست داشتى . روزى من از سر گستاخى حرفى چند بىادب‌وار بر روى او بگفتم . قيصر در غضب شد و خواست كه مرا برنجاند . ساعتى انديشه كرد و آخر مرا به مطربى بخشيد . من « 2 » از قيصر حمل داشتم و در حالت غضب نتوانستم كه با او بگويم كه مرا از تو حملى شده . دانستم كه اگر اين سخن درين معرض بگويم استوار ندارد و داند كه من بهانه مىكنم تا مرا به كسى نبخشد . چون به خانهء مطرب آمدم ، چند شب برين برآمد . خواست كه با من نزديكى كند . من او را از

--> ( 1 ) . متن : خرده‌دانى . ( 2 ) . متن : من او را .